آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

کشف کردن دست چپ ..... 91.12.14

آیلینم امروز دست چپتو کشف کردی انگشت اشاره و شصتتو میچسبونی به هم میاری بالا بعد چشماتو چپ می کنی بهشون نگاه میکنی خیلی بانمک میشی دختر زیبای امروز 82 روزت شده هر روز دوست داشتنی تر از روز قبلی .......   ...
5 تير 1392

2 تیر

امروز درست یه هفتست که منو تو اومدیم کرج خونه مامان بزرگینا دوتر خانم وقتی اومدیم اینجا همه گفتن چرا آیلین لاغر شده حتما برای غذا خوردنش وقت نمی ذاری من خیلی ناراحت شدم بهشون گفتم که سر غذا خوردنت چه برنامه ای داریم باورشون نمی شد تا خودشون دیدنو تعجب کردن . دیشب دایی رضا برات سرلاک خرید گفت ایشالا دخترمون غذایی رو که داییش براش خریده رو می خوره و همین شد دیشب با چه اشتهایی سرلاکتو خوردی همه بالاسرت جمع شده بودنو خیلی خوشحال شدن منم زود زنگ زدم به بابایی گفتم بهش که سرلاکتو خوردی دختر گلم به امید اینکه غذایی رو که من با عشق برات درست می کنم رو هم با اشتها بخوری دخترم ...
2 تير 1392

نیم سالگی دخملم مبارک ......... 92.3.23

دختر گلم آیلین   امروز 6 ماهت تموم شد خداروشکر می کنم عزیزم که در کنار منو بابایی و زندگی ما رو پر رونق کردی با تمام وجود دوست داریم بابایی قول داده تو یکی از این روزا تو وبلاگت یه مطلبی بنویسه... ...
2 تير 1392

خوردن اولین غذای کمکی ........ 92.2.29

امروز برای اولین بار بهت 2 قاشقی فرنی دادم در حضور علی دایی و مامان بزرگ با ولع خوردی عسیسم امروز بابایی اومد کرج تا آخر هفته بریم خونمون برات 2 دست لباس خوشمل خریده بود با یه شیشه سرلاک خوری بابا جون متشکریم ...
2 تير 1392

رفتن مامان بزرگ.......... 91.11.6

ساعت 12 بابا مامان بزرگ رو برد فرودگاه تا راهي كرج بشه خداحافظي خيلي سخت بود آيلينم تا وارد خونه شديم دلم گرفت جاي ماماني خيلي خالي بود تا تو رو گذاشتم رو تخت گريه كردي هميشه اينموقع مامانیم مي گفت نمي خوابه بده به من قدرشو ندونستم دلم تنگ شده براش كلي گريه كردم ......... ...
2 تير 1392

دلتنگي بابابزرگ و گفتن شعر براي آيلين جونم.... 91.11.6

باخورام عكسووه لبخندووي من ياده سالوب                                                     عطروين ايسيني صبحلرده اسن يلدن آلوب   اييله رم عطرووي آيلين تيكه رم گوزيولووا                                   &n...
2 تير 1392

لالايي اختصاصي آيلين سروده ي بابابزرگ.... 91.11.25

آيلين عزيزمايي      تو نوري از خدايي      به خند چشم انتظارم      بخندي با صفايي      لالا لالا لالايي      آيلين عزيزمايي      تو آمدي به دنيا      روشن شد محفل ما      لالالالا عزيزم      لالا لايي لالايي آيلين عزيزمايي      چشم از تو بر ندارم      شب تا سحر بيدارم      با لالايي نخوابي      سربه سرت ميذارم  &...
2 تير 1392

چشم گشودن آيلينم به اين دنياي خاكي.... 91.9.23

ساعت 4:45 صبح يه روز برفي از خواب با يه فشاري بيدار شدم آره موقعش بود مي خواستي دنيا بياي خانم گل مامان سريع مامان بزرگو بيدار كردم و زنگ زدم به خاله مريم بياد دنبالم تا بريم بيمارستان تا اومدن اونا يه دوش گرفتم آماده شدم براي بيمارستان خاله مريم سريع زنگ زد به بابايي تا خودشو با اولين پرواز برسونه ولي از هموني كه ميترسيدم سرم اومد و بابا نرسيد خلاصه بد از سپري شدن يه سري از مقدمات رفتم اتاق عمل استرس تمام وجودمو گرفته بود خيلي دوست داشتم ناصر بالا سرم بود ولي نشد مامان بزرگ و خاله جون راهي اتاق عملم كردن 8.5رفتم اتاق عمل ساعت 8.55 صداي گريتو شنيدم با گريه ي تو منم گريه كردم خانم دكتر اوردت بالا نشونت داد نفسم رفت يه دختر ناز ماماني با موها...
2 تير 1392

اولين ديدار آيلين با بابا ناصر .... 91.9.23

بالاخره بابا ساعت 11شب خودشو رسوند تا كي فرودگاه بود آخرش موفق نشد با هواپيما بياد منم گفته بودم به خاطر بدي هوا با ماشينمون نياد طفلي با اتوبوس خودشو رسوند و سريع اومد بيمارستان ساعت 12.5 بابايي انقدر التماس نگهبان كرد تا گذاشت بياد بالا آيليني تا رفتي بغل بابا چشم از چشم بابا بر نمي داشتي انگار فهميده بودي تو بغل بابايي از اول معلوم شد كه خيلي بابايي هستي نفس جونم ...
2 تير 1392