آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

210 روزگيت مبارك عمرو جون مامان

سادات خانم مامان امروز 7ماهت تموم شد و وارد هشتمين ماه زندگيت شدي عزيزترينم... نانازم هر روز كه از خواب بيدار ميشم خدارو شكر ميكنم به خاطر بودن تو در كنارمون.     ديزوز يه كوچولو بين مامانو دختر شكراب شد ماماني عصباني شد سرت يه داد چوچولو كشيد و تو هم كلي گريه كردي انقدر ناراحت شده بودي از هولت تو گريه هات هرچي بلد بودي گفتي بوبو بابا ماما دده ددددددد بعد بغلت كردم بازم تو بغلم آروم نشدي انقدر نازتو كشيدم عذر خواهي كردم تا آروم شدي و با اون دل مهربونت زودي مامانو بخشيدي و بهم لبخند زدي بعد من كلي گريه كردم فضاي خونمون هندي شده بود فقط يه ستون كم داشتيم بابايي رو هم از خواب بيدار كرديم بابا اينجوري شده بود ...
23 تير 1392

بازم تلاش ميكنم 21 تير

پرنسس مامان امروز بعد خوردن 9شيشه و نصفي شير و خوردن اندي روغن و ... وزنت كرديم ولي هنوز وزن نگرفتي همون 5400 هستي كه هستي امروز كلي گريه كردم خيلي دلم گرفته بود ........     مابقي تو ادامه مطلب .... آره ميگفتم هرچي برات غذا درست مي كنم و با روشهاي مختلف با كمك بابايي تو قسمتهاي مختلف خونه نمي خوري كه نمي خوري شيرتم كه ميدم بهت تو دهنت جمع ميكني نصفشو قورت ميدي نصف ديگرو .... خونرو ببيني هر طرف وسايلاي سنبل خانومه.بابايي برات صندلي غذا گرفت گفت شايد تو اون راحت باشي خوب بخوري اونم نشد موندم هاجو واج چه كنم با اين بد غذايي شما نفس خانم. امروز دايي رضايينا با خاله مريمينا افطار ميرن خونه مامان بزرگينا واقعا جاي...
21 تير 1392

اولین روز ماه رمضان همراه با آیلین

نفس چوچولو سحر ساعت ٣:٢٠بیدار شدم تا برای بابایی سحریشو گرم کنم یه نگاه بهت کردم ببینم در چه وضعی دیدم بلههههههههههه بیداری خلاصه ٢تایی با هم میز سحرو چیدیم و بابارو بیدار کردیم و مشغول خوردن شدیم ...   خودتم تعجب کردی چرا اینموقع بیداری     فکر کنم برای هندونه برنامه داری   ...
19 تير 1392

5 تیر

نفس مامان امروز با هم رفتیم خونه سهیلا دوست مامان  تا نی نی شو ببینیم البته نی نی چه عرض کنم برای خودش خانمی شده الیسا از شما 1ماهو 18روز بزرگتره یکم دیر کردیم شیدا با پرهامم اومده بود اونجا خیلی بهمون خوش گذشت خانم خانوماااااااااااااااااا ازت چندتا عکس گرفتم اونموقع الیسا خواب بود بعد فراموش کردم ازش عکس بگیرم اینم عکست ....       ...
19 تير 1392

12 تیر

آیلین خانم مامانی مامانو گیج کردی نفسم از صبح تا شب دور خودم میچرخم نمی دونم کی شب میشه مامانیم خیلی بد غذایی دختر عزیزم با اون شیرو روغنو داروهایی که خانم دکتر بهت داده وو با قطره های ویتامینو ...... همش دستم قاشق،ق طره،چکونو شیشست منتی سرت نیستا نفس مامان دلم میخواد خوب غذا بخوری لذت ببری و خوب رشد کنی.   امروز برات برنامه ی غذایی نوشتم و یه جدول هرچی رو که بهت میدم جلوش تیک میزنم تا یه وعدش فراموش نشه الان خوبه خونه مامان بزرگیناییم فقط دغدغم رسیدن به شماست بریم خونمون دست تنها میشم من میمونمو آیلینو این همهههههههههههههههه چیز میز ...
12 تير 1392

10 تیر

آیلین نفس مامان دیروز بردیمت دکتر تغذیه خانم دکتر فوق تخصص گوارش برات یه مدل شیر با یه روغن و دو تا دارو تجویز کرد شیرو همه جا نداشت تا امشب دایی علی از همون داروخونه که دکتر گفته بود گرفت قیمت داروها رو دایی گفت اینجوری شدم ٤٥٠هزار تومن فقط ٣٧٠تومن شیرت شده بود هنوز نیومده ببینم چه شیریههههههههههههه با این قیمت به امید اینکه با خوردن اینها اشتهات باز بشه 2روزم هست که دیگه سرلاکو با گریه و نق میخوری منو بابایی حاضریم کل زندگیمونو بدیم تا تو همیشه سالم باشی عشق مامانو بابا ...
11 تير 1392

8 تیر

دختر قشنگم امروز همراه خاله مریم جون و فاطمه نفس خاله رفتیم دکتر برای چکاپ شما خداروشکر تلاش 10روزم نتیجه داد و بعد از 2 ماه 400 گرم اضافه کردی قدتم شده 64 عشق مامان نمی دونی چقدر خوشحال شدیم امید زندگی مامان سرلاکی که دایی رضا برات خریده بود همونطوری که خودش گفته بود گوشت شده به جونتتتتتتتتتتتت فردام برات وقت دکتر تغذیه گرفتم مامانیم تا رو برنامه بریم جلو به امید اینکه همیشه سلامت باشی عشقممممممممم ...
8 تير 1392

خاطرات بارداري .....

امروز فهميدم مامان شدم           91.2.2 دقيقا ساعت 16:40 منو بابايي فهميديم كه بعد از 3ماه دعا به درگاه خداي بزرگ،امروز دعامون مستجاب شدو منو بابايي پدرو مادر شديم وقتي فهميدم تو تو وجودمي تمام بدنم به لرزه افتادحس خيلي تازه اي بود اميدوارم مادر خوبي برات باشم نفسم....                                                      &...
8 تير 1392

سرسری کردن آیلینی

یادم رفت برات بنویسم عزیزم یه 1ماهی هست گیلدان گیلدانو یاد گرفتی تا بهت میگیم گیلدان گیلدان سرتو به طرف چپو راست تکون میدیمخصوصا تا بابابزرگ رو میبینی و 10روز پیش یاد گرفتی مامانو ناز کنی دوست داشتنی مامان ...
6 تير 1392

کشف کردن پاهای نازت....... 92.3.11

نفس جونم امروز داشتم تلفنی با خاله مریم حرف میزدم دیدم یهو پاهاتو گرفتی تو دستات این کارو برای اولین بار میکردی ساعت دقیق 1:50دقیقه ظهر بود خیلی خوشحال شدم قلقلی مامان ولی هنوز غلت نمیزنی   ...
5 تير 1392