خاطرات بارداري .....
امروز فهميدم مامان شدم 91.2.2
دقيقا ساعت 16:40 منو بابايي فهميديم كه بعد از 3ماه دعا به درگاه خداي بزرگ،امروز دعامون مستجاب شدو منو بابايي پدرو مادر شديم وقتي فهميدم تو تو وجودمي تمام بدنم به لرزه افتادحس خيلي تازه اي بود اميدوارم مادر خوبي برات باشم نفسم....
..............
مابقی تو ادامه مطلب.....
ديدنت براي اولين بار 91.2.5
با بابايي رفتيم دكتر خانم دكتر معاينم كرد و تو رو تو وجودم نشون داد يه نقطه سياه بودي خيلي خوشحال شدم امروز 5 هفته شدي.منو بابا تو رو تو مانيتور ديديم خوشحالي رو تو چشماي بابايي ديدم يه نگرانيم ته چهرش بود.2هفته ي ديگه باز بايد بيايم پيش خانم دكتر تا صداي قلب كوچيكتو بشنويم عسيسم.
..............
اومدن بابا و مامان بزرگ ...... 91.2.6
امروز بابابزرگ مامان بزرگ خاله مريم وفاطمه عشق خاله و بابايي فاطمه اومدن پيش ما براي تبريك گفتن و ديدن ما واي براي من يه عالمه خوراكيهاي خوشمزه
لواشك آلو دلمه و ....اورده بودن خيلي خوشحال شدم هم از ديدنشون(از عيد تا حالا نديده بودمشون) و هم از ديدن خوراكيها 2روزي رو پيش ما موندم و رفتن.
...............
شنيدن صداي قلب نفسم 91.3.4
بالاخره امروز صداي قلبتو شنيدم ماماني
يه دفعه خانم دكتر صدارو بلند كرد شكه شدم خيلي منظم و ريتميك بود بابايي بيرون بود خانم منشي نذاشت بياد داخل
و نتونست عوپ عوپ صداي قلب مسافر كوچولومونوبشنوه ني ني من امروز 8هفتت تموم شد هوراااااااااا


خاطرات بارداري .....
