آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

سفرنامه آيلين در كرج .......

1392/5/25 15:13
نویسنده : مامان آيلين
270 بازدید
اشتراک گذاری

سادات خانم مامان پونزدهمين روز ماه رمضون رفتيم كرج تا عيد فطر بمونيم اونجا پيش خودم فكر مي كردم حتما وارد كرج شيم غريبي كني باهاشون وقتي رسيديم بابابزرگ دم در بود داشت گلارو آب مي داد از ديدن ما خيلي خوشحال شد من فقط نگران برخورد سوگولي بودم تا بابابزرگ رو ديدي يه جوري عاشقانه نگاش كردي كه بياوو ببين زود رفتي بغل بابابزرگ جوني من خيلي تعجب كردم كه فراموششون نكرده بودي عشق مامان.براي افطار دعوت بوديم تهران خونه ي خاله امينه كه ميشه خاله من ولي خسته بوديم نرفتيم ما مونديم با علي دايي همه رفتن افطاريناراحت

فردا خاله مريم اومد ديدنمون نانايي اولش خالرو ديدي گريه كردي خيلي تعجب كردم از برخوردت ولي بعدش باهاش دوست شدي.امرروز افطار دعوت بوديم خونه عمه زهرا خيلي اذيت شدم همش بغلم بودي اصلا از مهموني هيچي نفهميدي اصلا هم نخوابيدي ناراحت

خلاصه هي مهموني پشت مهموني هي بخور بخور بود تو مهموني كه خاله مريم بود من كيفم كوك بود تو رو نگه ميداشت منم يه استراحتكي مي كردماز خود راضی

تازگيها ياد گرفتي همرو دعوا مي كني روزي كه افطار خونه دايي رضا دعوت بوديم باران با فاطمه دعواش شد توهم شروع كردي داد زدن سر باران دستتم مشت مي كردي هي اينور اونور مي كردي خيلي قلدور شدي خانم طلا بعد باهم بازي كرديد منمچنذ تا عكس انداختم ازتون

 

 

 

ديگه كم كم بايد آماده رفتن بشيم دلخوشيم به اينه كه بابابزرگو مامان بزرگم باهامون ميان عروسي دعوتن اردبيل بعدش ميان يه 2روزيم مهمون ما ميشن عيد فطر راهي اردبيل شديم تو راه خيلي اذيتم كردي آيلين اصلا عقب نمي موندي فقط موقعي كه خوابت سنگين ميشد ميذاشتيمت تو كريرت مي خوابيدي تا بيدار ميشدي نق ميزدي تا بياريمت جلو فكر كنم ديگه تو كرير راحت نيستي بايد به فكر صندلي ماشين باشيم برات.بابابزرگ تا مي رسيد به ماشين ما اشاره مي كرد نشونت بديم توهم باهاشون باي باي مي كردي اونام غش مي كردن خلاصه برنامه اي داشتيم تو راه.شام اون شبو دعوت بوديم خونه ي عمه صغري بعد شام همه اومدن ديدن بابابزرگينا همه دور هم بوديم خيلي خوش گذشت فردام عصري ما برگشتيم خونه عروسي نرفتيم گفتم تو عروسي پرنسس خانوم اذيت ميشه اومديم خونه تا خونرو براي مهموناي عزيزمون آماده كنيم دوشنبه عصري مامان بزرگينا اومدن پيشمون و ........

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)