دختر نماز خون مامان... 19 فروردين
قشنگ مامان ديروز عصري كه خونه ي عمه لطيفه بوديم يهويي تو سيني عمرو برداشتي شروع كردي به نماز خوندن سجده رفتي ديدي من خوشم اومده هي تكرار كردي عزيز دلم فكر كنم تو سيني عمه شبيه سجاده ي مامان بزرگ بود شمارو به نماز خوندن وا داشت
![]()
امروز عصري بابايي ازت پرسيد دخترم اسمت چيه با اون صداي نازت گفتي آيلين
امروزا هرچي ميگيم بهت تكرار ميكني ماشالا خيلي خوش زبوني ماماني
شعر تاب تاب عباسي رو ميخوني ميگي
تا تا عباسي
راستي اين جا مونده بود ننوشته بودم
ايام عيد كه كرج بوديم هر روز صب با ماچ كردن دختر قشنگم از خواب بيدار ميشدم مادر بودن خيــــــــــــــــــــــــلي حس شيريني دخترم وقتي ميگم مامانو ماچ كن لباي قشنگتو غنچه ميكني
ماماني رو بوس ميكني الهي فداي خودتو ماچت بشم من
![]()
ناناز مامان ازت ميپرسيم اسمت چيه ميگي آيييييلين بعد ميگم چند سالته ميگي دوووو
ميگم مامانو دوست داري ميگي ب يعني بله چندتا ميگي ص يعني صدتا


دختر نماز خون مامان... 19 فروردين 
