آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

جشن دندوني آيلين در كرج ....28شهريور

سادات خانوم سلام سه شنبه با بابايي رفتيم كرج خونه ي بابابزرگينا و جمعه هم برگشتيم. پنجشنبه براي شما جشن دندوني گرفتيم و كليم مهمون داشتيم طبق معمول همه ي زحمتها گردن خاله مريم جون و مامان بزرگ عزيز بود چون منو بابايي به دلايلي مشغول بوديم كل خريدو سفارش كيك رو خاله انجام داد و مامان بزرگم آش رو بار گذاشت و ناهار رو آماده كرده بود خيلي خوش گذشت همه ي مهمونها تا ساعت 2 اومدم ناهارو خورديم بعدش شروع كرديم (به قول يه بنده خدايي) به پايكوبي دستشون درد نكنه خيلي مراسم خوبي شد و خيــــــــــــــــــــــــــلي خوش گذشت. اينم ديگ آش چقدرم خوشمزه شده بود دست مامان بزرگ درد نكنـــــــــــــــــــــــه     اينم كيك ...
5 مهر 1392

تقديم به دخترم ...

يه دنيا مهربوني يه دنيا مهرو محبت يه دنيا خوبي يه دنيا عشق يه دنيا دوستي يه دنيا زيبايي و يه دنيا ..... رو ميشه توي نگاه زيباي آيلينم ديد و من براي ميوه ي زندگيم يه دنيا سلامتي و شادكامي رو آرزو مي كنم. با تمام نفسهام دوستت دارم....     ...
4 مهر 1392

دختر باهوش مامان

دخترم خيلي زرنگي ماشالا هر چيزي رو كه بهت ياد ميدم سريع ياد ميگيري از ديروز هاپوتو بهت نشون ميدم ميگم بگو هاپو لباتو به حالت گفتن پ ميكردي ولي صدايي نداشت امروز با خودت تمرين ميكردي و يهو گفتي پو خيلي دوست دارم آيلينم و براي بودنت در كنارم خداوندگار رو شاكرم خدايــــــــــــــــــــــــا شكرت. ...
1 مهر 1392

چند كلمه جديد...

ن فس خانوم از 4شنبه هفته پيش توپ گفتنو ياد گرفتي بهت ميگيم بگو توپ ميگي تپ 5شنبه دست خاله مريم  ملاقه بزرگ ديدي مي خواست بره آش دندوني پرنسس خانوم رو هم بزنه تا ديدي دستش گفتي تپ كلي خنديديم. يه چند روزيم هست داري سعي ميكني بگي بابا ميگي آي بوبو ب  ب با بوبو يه بار گفتي بابا امروز وقتي ميگفتم بابا كو اول درو نگاه ميكردي ميديدي خبري نيست بعد به سمت ميز كامپيوتر خم ميشدي اونجا رو نگاه ميكردي مامان قربون اون هوشت بشه نفســــــــــــم.   تازگيام شبا كه مي خواي بخوابي وقتي شير مي خوري سير ميشي پشتتو ميكني به من ميخوابي نصف شبم انگار ساعتت زنگ ميزنه از ساعت 5 به بعد ديگه رو تخت خودت نمي خوابي بايد پيش ما بخو...
1 مهر 1392

ديگه ديگه ........

عزيزدوردونه ي مامان ببين در عرض 2 دقيقه چه كار كردي 2دقيقه گذاشتمت به اميد خودت البته بابايي هم نظارت داشت رفتم آشپزخونه بساط ناهارو آماده كنم اومدم ديدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــه ببين .......         ديگه كلافه شدي نذاشتي ناهارمو كامل بخورم زودي بردمت حموم ....     اينم بعد حموم ببين چه ماه شدي .....   ...
1 مهر 1392

کنترل 9 ماهگی ...24شهریور

امروز بابایی ماشینو گذاشت تا مامانو دختر با هم بریم بهداشت برای کنترل ٩ماهگی عسل بانو بابایی نتونست بیاد چون می خواست بره اردبیل برای کاری خلاصه رفتیمو مسئول بهداشت وزنت کرد و ...     دور سر : ٤٤ سانیمتر قد : ٦٥ سانیمتر   و اما وزن   وزن :٦٣٠٠ شدی عزیزم   مسئول بهداشت گفت عجب دختر باهوشو زرنگي به به ...
24 شهريور 1392