آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

آيلين باي باي ميكند.......... 27تير

مهگل مامان كرج كه بوديم خاله جون سعي ميكرد باي باي كردنو يادت بده ولي اونجا انجام ندادي چند روز پيش منم يادآوري كردم برات انجام ندادي امروز ديدم داري باي باي مي كني خيلي خوشحال شدم بغلت كردم محكم چسبوندم به خودم و هي ماچت كردم توهم كيف كرده بودي عاشق ايني كه بغلت كنيم فشارت بديم و به قول شيدا لهت كنيممممممممم و ......... ...
27 تير 1392

اولين خرابكاري آيلين جونم....

كتاب براي خونده نه براي خوردن مامان جونم ....   اگه دوست داريد از  جريان با خبر بشيد بيايد ادامه مطلب       ناناز تو فاصله اي كه رفتم برات پوشك بيارم تا عوضت كنم اومدم ديدم بله كتابو خوردي چقدرم برات مزه كرده بود از فردا مي خوام غذاتو بمالم به كتاب بدم دستت شايد اينجوري بخوري وقتي كتابو از دستت گرفتم چه گريه اي كردي دلم ريش شده بود خواستم دوباره بدم بهت بخوري   اينم عكساي كتاب خورده شده ي آيلين خانم ...       ...
24 تير 1392

210 روزگيت مبارك عمرو جون مامان

سادات خانم مامان امروز 7ماهت تموم شد و وارد هشتمين ماه زندگيت شدي عزيزترينم... نانازم هر روز كه از خواب بيدار ميشم خدارو شكر ميكنم به خاطر بودن تو در كنارمون.     ديزوز يه كوچولو بين مامانو دختر شكراب شد ماماني عصباني شد سرت يه داد چوچولو كشيد و تو هم كلي گريه كردي انقدر ناراحت شده بودي از هولت تو گريه هات هرچي بلد بودي گفتي بوبو بابا ماما دده ددددددد بعد بغلت كردم بازم تو بغلم آروم نشدي انقدر نازتو كشيدم عذر خواهي كردم تا آروم شدي و با اون دل مهربونت زودي مامانو بخشيدي و بهم لبخند زدي بعد من كلي گريه كردم فضاي خونمون هندي شده بود فقط يه ستون كم داشتيم بابايي رو هم از خواب بيدار كرديم بابا اينجوري شده بود ...
23 تير 1392

بازم تلاش ميكنم 21 تير

پرنسس مامان امروز بعد خوردن 9شيشه و نصفي شير و خوردن اندي روغن و ... وزنت كرديم ولي هنوز وزن نگرفتي همون 5400 هستي كه هستي امروز كلي گريه كردم خيلي دلم گرفته بود ........     مابقي تو ادامه مطلب .... آره ميگفتم هرچي برات غذا درست مي كنم و با روشهاي مختلف با كمك بابايي تو قسمتهاي مختلف خونه نمي خوري كه نمي خوري شيرتم كه ميدم بهت تو دهنت جمع ميكني نصفشو قورت ميدي نصف ديگرو .... خونرو ببيني هر طرف وسايلاي سنبل خانومه.بابايي برات صندلي غذا گرفت گفت شايد تو اون راحت باشي خوب بخوري اونم نشد موندم هاجو واج چه كنم با اين بد غذايي شما نفس خانم. امروز دايي رضايينا با خاله مريمينا افطار ميرن خونه مامان بزرگينا واقعا جاي...
21 تير 1392

اولین روز ماه رمضان همراه با آیلین

نفس چوچولو سحر ساعت ٣:٢٠بیدار شدم تا برای بابایی سحریشو گرم کنم یه نگاه بهت کردم ببینم در چه وضعی دیدم بلههههههههههه بیداری خلاصه ٢تایی با هم میز سحرو چیدیم و بابارو بیدار کردیم و مشغول خوردن شدیم ...   خودتم تعجب کردی چرا اینموقع بیداری     فکر کنم برای هندونه برنامه داری   ...
19 تير 1392

5 تیر

نفس مامان امروز با هم رفتیم خونه سهیلا دوست مامان  تا نی نی شو ببینیم البته نی نی چه عرض کنم برای خودش خانمی شده الیسا از شما 1ماهو 18روز بزرگتره یکم دیر کردیم شیدا با پرهامم اومده بود اونجا خیلی بهمون خوش گذشت خانم خانوماااااااااااااااااا ازت چندتا عکس گرفتم اونموقع الیسا خواب بود بعد فراموش کردم ازش عکس بگیرم اینم عکست ....       ...
19 تير 1392

12 تیر

آیلین خانم مامانی مامانو گیج کردی نفسم از صبح تا شب دور خودم میچرخم نمی دونم کی شب میشه مامانیم خیلی بد غذایی دختر عزیزم با اون شیرو روغنو داروهایی که خانم دکتر بهت داده وو با قطره های ویتامینو ...... همش دستم قاشق،ق طره،چکونو شیشست منتی سرت نیستا نفس مامان دلم میخواد خوب غذا بخوری لذت ببری و خوب رشد کنی.   امروز برات برنامه ی غذایی نوشتم و یه جدول هرچی رو که بهت میدم جلوش تیک میزنم تا یه وعدش فراموش نشه الان خوبه خونه مامان بزرگیناییم فقط دغدغم رسیدن به شماست بریم خونمون دست تنها میشم من میمونمو آیلینو این همهههههههههههههههه چیز میز ...
12 تير 1392