آيلينآيلين، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره

آيلين فندوق مامان و بابا

نیم سالگی دخملم مبارک ......... 92.3.23

دختر گلم آیلین   امروز 6 ماهت تموم شد خداروشکر می کنم عزیزم که در کنار منو بابایی و زندگی ما رو پر رونق کردی با تمام وجود دوست داریم بابایی قول داده تو یکی از این روزا تو وبلاگت یه مطلبی بنویسه... ...
2 تير 1392

خوردن اولین غذای کمکی ........ 92.2.29

امروز برای اولین بار بهت 2 قاشقی فرنی دادم در حضور علی دایی و مامان بزرگ با ولع خوردی عسیسم امروز بابایی اومد کرج تا آخر هفته بریم خونمون برات 2 دست لباس خوشمل خریده بود با یه شیشه سرلاک خوری بابا جون متشکریم ...
2 تير 1392

رفتن مامان بزرگ.......... 91.11.6

ساعت 12 بابا مامان بزرگ رو برد فرودگاه تا راهي كرج بشه خداحافظي خيلي سخت بود آيلينم تا وارد خونه شديم دلم گرفت جاي ماماني خيلي خالي بود تا تو رو گذاشتم رو تخت گريه كردي هميشه اينموقع مامانیم مي گفت نمي خوابه بده به من قدرشو ندونستم دلم تنگ شده براش كلي گريه كردم ......... ...
2 تير 1392

دلتنگي بابابزرگ و گفتن شعر براي آيلين جونم.... 91.11.6

باخورام عكسووه لبخندووي من ياده سالوب                                                     عطروين ايسيني صبحلرده اسن يلدن آلوب   اييله رم عطرووي آيلين تيكه رم گوزيولووا                                   &n...
2 تير 1392

لالايي اختصاصي آيلين سروده ي بابابزرگ.... 91.11.25

آيلين عزيزمايي      تو نوري از خدايي      به خند چشم انتظارم      بخندي با صفايي      لالا لالا لالايي      آيلين عزيزمايي      تو آمدي به دنيا      روشن شد محفل ما      لالالالا عزيزم      لالا لايي لالايي آيلين عزيزمايي      چشم از تو بر ندارم      شب تا سحر بيدارم      با لالايي نخوابي      سربه سرت ميذارم  &...
2 تير 1392

چشم گشودن آيلينم به اين دنياي خاكي.... 91.9.23

ساعت 4:45 صبح يه روز برفي از خواب با يه فشاري بيدار شدم آره موقعش بود مي خواستي دنيا بياي خانم گل مامان سريع مامان بزرگو بيدار كردم و زنگ زدم به خاله مريم بياد دنبالم تا بريم بيمارستان تا اومدن اونا يه دوش گرفتم آماده شدم براي بيمارستان خاله مريم سريع زنگ زد به بابايي تا خودشو با اولين پرواز برسونه ولي از هموني كه ميترسيدم سرم اومد و بابا نرسيد خلاصه بد از سپري شدن يه سري از مقدمات رفتم اتاق عمل استرس تمام وجودمو گرفته بود خيلي دوست داشتم ناصر بالا سرم بود ولي نشد مامان بزرگ و خاله جون راهي اتاق عملم كردن 8.5رفتم اتاق عمل ساعت 8.55 صداي گريتو شنيدم با گريه ي تو منم گريه كردم خانم دكتر اوردت بالا نشونت داد نفسم رفت يه دختر ناز ماماني با موها...
2 تير 1392